شبی که خدا بی حساب می بخشد

خدای من

 

هزگز نگویمت بیاو دست مرا بگیر

 

عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

 

باز پنجره های ملکوت به بهانه ی دیگر گشوده شد

 

و چه عاشقانه می سراید : این الرجبیون ؟

 

چه خدای عاشقی که گناه می خرد و بهشت می فروشد و ناز بنده می کشد

 
پنج شنبه نوشت :
 
 
امشب 
 
 
 شب رهایی از تنهایی
 
 
شب  مستقیم باخدای خود حرف زدن
 
 
شب حرف دل گفتن
 
 
 امشب باید آن قدر التماس خدا کرد که حرف ما گناه کار رو بشنوه
 
 
التماس دعا


 

 

/ 20 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قطره

[خداحافظ] اومدیم عرض ارادت کنیم...

قطره

من هستم ها......[خداحافظ]

قطره

تو چرا دیشب اول حاضر بودی بعد یهو غایب شدی؟آیا؟ [نیشخند]

فهیمه

من دوست دارم [بغل] اما بخدا الان دیگه کمتر میام نت... منظورم از کامنت قبلی این بود که همیشه با مامان امیرین دقیقا" همزمان میاین خونه ی من [چشمک] ضمنا" اسم هر دوتونم فاطمه ست [مغرور]

فهیمه

چرا عزیزم؟ مگه من چیکار کردم؟ [ناراحت] راستی بیا ببین تو رو خدا دوباره با هم اومدین [چشمک] راستی تا اینجام و شکلک بغل داره بدو.... بدو بپر [بغل]

شهره مامان مینو

من چی بگم اخه؟؟؟؟چرا میخوای تنهامون بگذاری؟ نمیدونم چی شده؟نمیخوام هم بدونم...فقط الان ناراحتم عصبانیم دلخورم مریم تنها دختر همزاد مینو توی وبلاگستان بود...مریمو اگه نه بیشتر از مینو کمتر از اون دوسش ندارم...چرا میخوای دوستارو از هم جدا کنی؟ میدونی این دخترا وقتی ده سالشون بشه یا نه بیست سال چقدر میتونن از با هم حرف زدن لذت ببرند از اینکه مثل دو قلو هستند از اینکه کلی خاطره با هم دارند؟ چرا میخوای این خاطرات خوبو ازشون بگیری؟فکر میکنی به دوستی احتیاج نخواهند داشت که شیرینی های کودکیشونو باهاش قسمت کرده باشند یا نه خودت براشون کافی هستی؟؟؟؟؟قهرم باهات...چون مارو از خودت ندونستی...حتی از قبل نگفتی ...هیچوقت نخواستی درددل کرده باشی...قهرم باهات...اصلا برووووووووووووو